تبليغاتX
ღ♥ღ زنده باد عشقღ♥ღ

سلاممم


حلول ماه مبارک رمضان مبارک


سلامهزارتاسلامممممممممممممممممGet Well

خوبیدشما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


من اوومدمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم!!!


اومدم تا یه تغییروتحولی ایجادکنم...میخوام وبو خوشملش کنم...خوشمله خوشمل

مثله خودماز خود راضی


میدونید اصلا یاد این وبلاگم نبودمم....اما یهو یادش افتادم...


خوب بزارید بگم تو تابستون چیکارا که نکردمممممم....

اول اینکه شناموتقویت کردمDiving

دوم اینکه رفتم مسافرتنه پیاده نرفتم...باماشین رفتم...

کجارفتم؟مژه


رفتم...یعنی رفتیم...شمال...دریا...جاتون خالی....کلی خوش گذشتو....


میدونید چیه از اوله مرداد تا الان دقیقا 101تا به من بیچاره شماره دادن...هم توی چت و...هم بیرون..


البته بیشترش ماله چت..حدود51ماله چته بقیش بیرون....

به جون خودم خسته شدم...


راستشو بخواین از چت زده شدم...تجربم توی چت خیلی زیادهComputer

انقد زیاده که وقتی یه نفری پی ام میده...اولین کلمشو میخونم...مزه دهنشو میفهمم...

مثلا میفهمم  میخوادشماره بده میخواد حرف......خلاصه از این چیزا

دیرزو می خواستم برم بیرون...حاضر شدم...همین پامو از درخونه گذاشتم بیرون...

واویلا...یه نفری عینهو خود بزغاله...Capricornاومد جلو بهم گفت....میای خونمون....

نگاش کردم بهش گفتم...نه بزغاله...گفت...ااا...چقده خشنی....بهش گفتم...عوضی برو گمشو

یه دوکلمه از چرت و پرتا گفتو گورشو گم کرد

خیلی جامعمون وضعش خرابه...خیلی خیلی خرابه...

خدایا یکیو برسون که اینا رو از تو خیابونا جمع کنه...میدونید چیه این گشت ارشادم کافی نیس...

راستی امروز میخوام برم افطاری مدرسمون..

مدرسمون سه روز آخر ماه رمضون همش افطاری میده......چقده خوب دوباره رفیقامو میبینم

می دونید مدیرمون چه شکلیه؟نه!!!خوب این شکلیه:Arabic Veil

راستی راستی ...دلم میخواد به این وب یه تغییرو تحول حسابی بدم...

منتظرآپ جیگولی های من باشین...باشه؟Flower

من چندروزه اصلا بی انگیزه بی انگیزه شدم...نمی دونم چرا...ولی اصلا تو فاز نیستم...

یکی بیاد منو بیاره تو فازززززززززز.....

آها راستی یه خفر:دوس پسر دوستم به من پیشنهاد دوستی داده

البته دوس پسرسابقش


به جون خودم راس میگم...دوس پسره سابقشه...

به دوستم گفتم...دعوام کرد..گفت باهاش دوس نشو

البته خودم فک کنم جوابم نه باشه ..چون واقعا حوصله ندارممممممممممممم

خیلی به من گیرداده می گه یکیو می خوام واسه همیشه....و اونم تویی

وقتی اینارو میگه بعدا کلی میخندم....چون واقعا خنده داره.....من اصلا این حرفارو باور ندارم


چون واقعا دروغه.....اصلا کلا از این دوستی های پوچ و بی هدف خسته شدم...نمی دونم چرا هر روز

این دوستی ها تو جامعه رواج بیشتری پیدا میکنه....خیلی بده اینجوری

به نظر من اگه یه پسری بهت پیشنهاداد باید یکی بخوابونی تو گوششاین جوری...آفرین..

راستی شماها تا به حا قلیون کشیدین...؟ من دلم می خواد تجربش کنم

اگه کشیدین بگین چه مزه ای میده؟

خوب پرحرفی بسه......می خوام برم...دفعه بعد هم حتما از همتون دعوت رسمی می کنم.بازنده


خوب کاری ندارین که؟دارین؟میدونم دارین...اینکه می خواین برام پیام بزارین....بای بایHello

برین خوش باشین..خوش بگذره...Balloons





!! نوشته شده توسط ღ♥ღآرامღ♥ღ | 13:35 | بیست و هشتم مرداد 1388 •

امتحان ها

 

باعرض سلام و خسته نباشی به همهی دوستان عزیز.

امتحانامون شنبه شرع می شن برای همین دیگه تا اون مدت نت نمی تونم بیام.

حالا اگه از اول این وبو دنبال کرده باشین می فهمین که من یکی رو دوس دارم...

امروزم دیدمش بعد از چند ماه؟؟از شهریور ماه ندیده بودمش !دیگه خودتون حساب کنین.

الانم دارم بال در می آرم.....خیلی ها از شهریور ندیده بودمش.

به هر حال ممنون که سر می زنین....بعد ازامتحانا می ترکونم.

فعلا بای.عزیزان..

!! نوشته شده توسط ღ♥ღآرامღ♥ღ | 12:54 | چهارم دی 1387 •

داستان عشق حقیقی

 

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه

   های پيانو .
 

  صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .

  روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش

  خلق می کرد اوج می گرفت .

  مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های

   موسيقی خلاصه می شد .

  هيچ کس اونو نمی ديد .

  همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن

  همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و

  نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .

  از سکوت خوششون نميومد .
 

  اونم می زد .

  غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه

  دلشون می زد .
 

  چشمش بسته بود و می زد .

  صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .

  بدون انتها , وسيع و آروم .

  يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه

   يه دختر تلاقی کرد .

  يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته

   بود .

  تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .

  چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی

   از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .

  چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
 

  احساس کرد همه چيش به هم ريخته .

  دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود

  حرف می زد .

  سعی کرد به خودش مسلط باشه .

  يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .

  نمی تونست چشاشو ببنده .

  هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .

  سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای

   اون .

  دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .

  و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون

   می زد .

  يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه

  ولی نتونست .

  چشاشو که باز کرد دختر نبود .

  يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .

  ولی اثری از دختر نبود .

  نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی

   دکمه های پيانو .

  چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .

  ....

  شب بعد همون ساعت

  وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره

   اونو ديد .

  با همون مانتوی سفيد

  با همون پسر .
 

  هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با

   هم گفتن و خنديدن .

   و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,

   مثل شب قبل با تموم وجود زد .

  احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش

   لذت بخشه .

  چقدر آرامش بخشه .

  اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای

  گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
 

  ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .

  به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ

   رو با صدای موسيقی پر می کرد .

  شب های متوالی همين طور گذشت .

  هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو

   برای اون بزنه .

  ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .

  ولی اين براش مهم نبود .

  از شادی دختر لذت می برد .

  و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .

  اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو

   روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .

  سه شب بود که اون نيومده بود .

  سه شب تلخ و سرد .

  و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد

  دوباره زنده شده .

  دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر

   می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط

  می شد .

  اونشب دختر غمگين بود .

  پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .

  سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .

  دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای

  دخترو از صورتش پاک کنه .

  ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه

  می کرد .

 

 نمی تونست گريه دختر رو ببينه .

  چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو

  به خاطر اشک های دختر نواخت .

  ...

  همه چيشو از دست داده بود .

  زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که

 

  نمی شناخت خلاصه شده بود .

  يه جور بغض بسته سخت

  يه نوع احساسی که نمی شناخت

  يه حس زير پوستی داغ

  تنشو می سوزوند .

  قرار نبود که عاشق بشه ...

  عاشق کسی که نمی شناخت .

  ولی شده بود ... بدجورم شده بود .

  احساس گناه می کرد .

  ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل

 

  مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
  ...

  يک ماه ازش بی خبر بود .

  يک ماه که براش يک سال گذشت .
  هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .

  چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی

  دنبال نگاه دختر می گشت .

  و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .

  ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای

   گود افتاده ...

  آرزوش فقط يه بار ديگه

  ديدن اون دختر بود .

  يه بار نه ... برای هميشه .

  اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با

  چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون

   می داد دختر

  با همون پسراز در اومد تو .

  نتونست ازجاش بلند نشه .

  بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .

  بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد

   که خودشو نگه داره .

  دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
 

  دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به هم ريخته

   مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود

   اون و برای خود اون بزنه .

  و شروع کرد .

  دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
 

  و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم

  بهش نکرد .

  نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون

   و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .

  يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش

   لغزيد پايين .

  چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو

   زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .

  سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
 

  سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .

  - ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج

  من و سامان .... امکان داره ؟

  صداش در نمي اومد .

  آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :

  - حتما ..

  يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت

   با تموم وجودش

  فقط برای اون
 

  مثل هميشه

  فقط برای اون زد

  اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد

  نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه

   می چکيد ببينه

  پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته

  نگهشون داره

  دختر می خنديد
 

  پسر می خنديد

  و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد

  آروم و بی صدا

  پشت نت های شاد موسيقی
 

  بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد .

***

لطفا نظرتون رو راجع به این داستان بگید.

!! نوشته شده توسط ღ♥ღآرامღ♥ღ | 18:27 | بیست و هفتم آبان 1387 •

...................

 

سلام...چند وقته حسابی دلم گرفته خیلی گرفته...

 

امروز بهانه ی خیلی خوبی پیدا کردم  که     خودمو خالی کنم با یکی از

 

هم کلاسی هام دعوا گرفتم بعدشم کلی گریه کردم.......

 

خالی شدم ....احساس می کنم یه خورده دیگه توی اعماقم مونده

 

یه بغضی توی گلومه...........از همه چیز بدم او مده...

 

از همه چیز.دلم به شدت گرفته نیاز به یک همزبون دارم

 

یکی که دلداریم  بده

یه حس بدی دارم نسبت به همه چیز از همه چیز ناامید شدم

 

حس خوبی به زندگیم   ندارم.......ای کاش یکی بود که بهم دلداری می

 

داد....خدایا شکرت..............دلم واسه تنهایی لک زده..

 

 

چقدر حس خوبی داشتم   وقتی که گریه کردم.....

 

خدایا به من و امثال من کمک کن

 

دوستان ..دیگه نمی دونم چی بگم

!! نوشته شده توسط ღ♥ღآرامღ♥ღ | 12:37 | سیزدهم آبان 1387 •

درود برعاشقان

با سلام

دلم گرفته!

یه بغضی توی گلوم گیر کرده!

نمی دونم چی بگم!

ولی با این حال دل نوشته هام زیادن:

 

به عشق گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت...


به احساس گفتم: تا تورو دارم تنها نيستم منو تنها گذاشت و رفت...


به وفا گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم اونم منو تنها گذاشت و رفت...


ولي وقتي به تنهايي گفتم:تا تورو دارم تنها نيستم موندو هم دم و مونسم شد

 ***

          *عشق با نگاهي آغاز مي شود

                                               * با لبخندي اوج مي گيرد

                                                                         * وبا قطره اشکي به پايان مي رسد

 

***

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.
براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.
براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.
براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.
براي عشق خودت باش ولي خوب باش.

***

در ضمن در نظر سنجی حتما شرکت کنید می خوام ببینم تو این دنیا عاشقا زیادترن یا اونای که عاشق نیستن!

 

!! نوشته شده توسط ღ♥ღآرامღ♥ღ | 19:24 | یازدهم آبان 1387 •

یه عاشق

 

من یه دیوونه ی عاشقم و عشقمو خیلی دوس دارم

 

ولی حیف که اون نمی دونه

 

من خیلی دوسش دارم دلم می خواد وقتی دیدمش

بپرم تو بغلشو بوسش کنم!!!

 

آري آغاز دوست داشتن است......
گر چه پايان راه ناپيداست......
من به پايان دگر نينديشم...
که همين دوست داشتن زيباست....                            

 

*من از طرح نگاه تو اميد مبهمي دارم **نگاهت را نگير از من که با آن عالمي دارم*

*******يک رنگ تر از تخم مرغ نديدم آن هم شکست و دو رنگي اش را ديدم*******

اگر فاصله ها بخواهند تو را از من بگيرند.......
فصل خواهم شد از جنس باران...
و خواهم باريد....
آنقدر که فاصله ها از عبور اشکهاي من پر شوند.......        عشقم خیلی دوست دارم!!!!!!   

 

!! نوشته شده توسط ღ♥ღآرامღ♥ღ | 16:53 | هشتم آبان 1387 •

RSS